اینکه پرگار دراز است مرا شاسی نیست
شاس بی دردسر از هر دو جهانش راضیست
...
از شاس نگشتند غمین چون دیگر
این فاز حرامش ز طریق دگری نیست
...
ای بی سر و پا فرصت بی شاس گران است
با شاس سراپای جهان دگری نیست
...
بی معجزه اینجا نتوان محکمه بر حکم نشاندن
لیک از پس این کار همه عجز عیان نیست
...
دنیای خیالی به از این چیز که ماییم
حرفی که دگر در دهن خلق خدا نیست
...
رفته است به سوی دگری تا به جهان دگری باز
این خرخره شاعر معذور خدا نیست!
روزی دیگر از راه میرسد
با همان کاهای همیشگی
لازم نیست کاری نکنی
یا اعتقادی نداشته باشی
میتوانی خیال کنی
و به دلخواهت دیوانه باشی
فرقی نمیکند ما برنده شویم یا آنها
ما همیشه پایمان گیر است!