نشتیات ذهن من...

این وبلاگ صرفا در مورد چیزهایی است که از ذهن من نشت کرده است... در مورد کودکان، در مورد بزرگسالان، در مورد فامیل دور و در مورد چیزهای دیگری که عمدتا خنده دار هستند،،،

نشتیات ذهن من...

این وبلاگ صرفا در مورد چیزهایی است که از ذهن من نشت کرده است... در مورد کودکان، در مورد بزرگسالان، در مورد فامیل دور و در مورد چیزهای دیگری که عمدتا خنده دار هستند،،،

چراغهای شهر

تازه نبود حرفهای چراغهای شهر

خودشان تازه بودند

شاید شعرهایشان

همان چندتایی که باید

همراه خود برداشت

تا به آرامگاه ابدی رسید

اگر کاش جای آرامی باشد

به من نگو این چراغها را تازه دیده ام

و به من نگو چیز تازه ای ندیده ام

شاید برای بار اول

با من حرف نزن

حالم خوب نیست

از آن بدحالی هایی که

آدم دلش نخواست حرف بزند

حتی با چراغهای شهر که آمده بودند 

تا من را تشویق کنند

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.