تازه نبود حرفهای چراغهای شهر
خودشان تازه بودند
شاید شعرهایشان
همان چندتایی که باید
همراه خود برداشت
تا به آرامگاه ابدی رسید
اگر کاش جای آرامی باشد
به من نگو این چراغها را تازه دیده ام
و به من نگو چیز تازه ای ندیده ام
شاید برای بار اول
با من حرف نزن
حالم خوب نیست
از آن بدحالی هایی که
آدم دلش نخواست حرف بزند
حتی با چراغهای شهر که آمده بودند
تا من را تشویق کنند