یه بابایی بود، یه کار ضایعیو انجام میداد، بعد میومد سرمون داد میزد که ببین ببین، اینجورکارا نه شایسته منه نه شایسته تو، از خنده پاره شدم گفتم، دادااااس به هر حال اون کاریه که تو انجام دادی نه من، دوباره داد میزد که به من نگو دا اااس به من نگو دادااااس، زسته دادااااس، یعد همون کار ضایه رو صد و پنجاه بار دیگه تکرار میکرد ولی منو گیر نمیاورد سرم داد بزنه، بزرگترین مشکل طرف تو زندگیش شده بود دو چیز، یکی اینکه دیگه نمیتونه سرم داد یزنه، یکی هم اینکه بهش گفته بودم داداااس، دیگه نمیدونم طرف چی شد، از قصه دق کرد، دیوونه شد، چی شد، اما یه همچون آدمایی آمارشون کم هم نس تومملکت، واسه همین باید دقت کرد به همه نگفت داداااس، وقتی طرف اون کارو کرد از اون به بعد باید با لگد محکم گذاشت وسط لنگای طرف که دیگه مشکلات بعدی پیش نیاد،،،،