نشتیات ذهن من...

این وبلاگ صرفا در مورد چیزهایی است که از ذهن من نشت کرده است... در مورد کودکان، در مورد بزرگسالان، در مورد فامیل دور و در مورد چیزهای دیگری که عمدتا خنده دار هستند،،،

نشتیات ذهن من...

این وبلاگ صرفا در مورد چیزهایی است که از ذهن من نشت کرده است... در مورد کودکان، در مورد بزرگسالان، در مورد فامیل دور و در مورد چیزهای دیگری که عمدتا خنده دار هستند،،،

محمود احمدینجاد کیست؟

+ ولا تقربا هذه الشجره فتکونا من الظالمین!

 

از گفتن سن خود در پروفایل این وبلاگ خودداری میکنم و دلیلش هم چیز ساده ای نیست. از شانزده سالگی من تا به امروز اتفاقات عجیبی رخ داده است و من شانزده سال است که نویسندگی را آغاز کرده ام. نویسندگی تنها یکی از عادات شخصی من به حساب میاید و هرگز قصد ندارم کتابی یا شعری را به طور رسمی منتشر کنم. پیدا کنید خودتان پرتقال فروش را! چیزهایی که در این مقاله مینویسم جنبه محرمانه ندارند، چون همه شان را به چشم خود دیده ام. حرفهایی که درباره آدمهای دیگر میزنم چیزهایی است که به خاطرم مانده است و آن آدمها لزومی ندارد صحتشان را تایید کنند حتی چیزهایی که در تلویزیون همه دیده اند! به دبیرستانی میرفتم که معلم آمادگی دفاعی ما خودش را فرمانده عملیات مرصاد معرفی میکرد. به عملیات مرصاد بیربط نیستم چون یکی از دایی هایم به علت بی احتیاطی یکی از نیروهای خودی شهید شد و دایی دیگرم که خود میگفت در جنگ آر پی جی میزده و شنیده ام به عملیات مرصاد هم بیربط نیست بعدترها به علت سکته فوت کرد. من در آن زمان کودکی بیش نبودم. کودکی که دایی ام هر وقت با من شطرنج بازی میکرد به من آوانس میداد و من برنده میشدم. خلاصه میگفتم. معلم آمادگی دفاعی ما خودش را فرمانده عملیات مرصاد معرفی میکرد. در دبیرستان کمال. دبیرستانی که بسیار سختگیر بود. تابستان هفتاد و هشت کلاس فوتبال سالنی میرفتم تحت سرپرستی آتش نشانی. راستش را بگویم اسم و رسم مربی یادم نمی آید اما مرد مسنی بود که میگفت علیرضا منصوریان و مهرداد میناوند از شاگردان او بوده اند. روزی به کلاس فوتبال آمد و گفت در شهر جنگ شده است و سپس ما تمرین را آغاز کردیم! این حرفها را جایی نمیتوان گفت و مردم ایران خود مقصرند که این حرفها را جایی دیگر نمیتوان گفت پس این حرفها را تنها در یک منبع غیر رسمی مثل وبلاگ میتوان گفت. وبلاگها زیادند و مطالب همه شان معتبر نیست. روی اعتبار حرفهای من نیز هرگز حساب نکنید چرا که من صرفا یک داستان نویسم! تقصیر مردم ایران است که همیشه تنبلی میکنند. خدا که هرگز کسی را بدون خواست خودش تغییر نمیدهد، و آن چیزی است که همه ما قرار است بدانیم، چون در کتاب دینی به ما گفته اند! اما خب، چه میتوان کرد؟ روزگار سخت است و مردم غم نان دارند! بی خیال! کسی فکر نکند من میتوانستم کاری غیر از این انجام دهم چون در آنصورت قوه قضاییه و امنیت ملی را دستکم گرفته است. از قوه قضاییه و امنیت ملی هم عاجزانه تقاضا میکنم اگر از من خوششان نمی آید پیش از دستگیر کردنم ابتده به مطالبی که مینویسم اخطار بدهند. کاری که آنها بعضا احساس نکرده اند مسوول به انجامش هستند! خیلی از هنرپیشه ها و خیلی از کارگردانها و خیلی از سایرین هم تلاش کرده اند کارهایی بکنند که گویا آنطور که باید به دلشان نمیچسبد، مثل لیلا حاتمی که از گرفتن جایزه اسکار شخصی برای خودش محروم بود. اما بگذریم اگر آنها را شماتت کنم دیگر چه کسی باقی می ماند؟ احتمالا فقط محمود احمدینجاد! شاید توضیح داده باشم احمدینجاد چه کسی است، اما بگذارید بیشتر بنویسم! اشتباه است اگر فکر کنیم همه فاجعه ها جنبه شخصی دارند. و اشتباه است اگر فکر کنیم فجایع اجتماعی وجود ندارند. و اشتباه است اگر فکر کنیم خدا از همه جوامع خوشش میاید. و اشتباه است اگر فکر کنیم زمانهای امن بهترین زمان برای گفتن حرفها نیستند. پس من حالا این حرفها را مینویسم که امنیت کمی بهتر شده است و نه خود را قهرمان به شمار میاورم و نه به دنبال قهرمان بازی هستم و نه فکر میکنم قهرمان واقعی با قهرمان بازی به جایی میرسد و نه فکر میکنم کسی مثل چگوارا با قهرمان بازی به یک قهرمان واقعی تبدیل شده باشد! تعداد علامات تعجب استفاده شده در متن زیادند و آن صرفا انتقام بی شکوهی است که من از همه شماها میگیرم و نه چیز دیگر چون به عنوان مردمی تنبل به من خیلی ظلم کرده اید و بعضی هاتان اکنون خیال میکنید علت بدبختی تان تنبلی امثال من است! یعنی همان کمونیسم سطحی گرایانه که هرگز راهی به مارکسیزم نمیبرد و من با این کلمه ها مسلما توانسته ام انتقامم را از شماها بگیرم چون شما معنی شان را نمیفهمید! از آنجایی که نه کسی از چگوارا بدش میاید و نه کسی از مسی بدش میاید، اخیرا به افتخار گل زیبایی که مسی در جام جهانی به تیم ملی ما زد یک لباس تیم ملی آرژانتین خریده ام با شماره ده مسی. آنهایی که من را از قبل هم میشناسند میدانند که من با تمام احترام و عشقی که به تیم ملی آلمان نود دارم خودم را طرفدار تیم ملی آرژانتین میدانم چون همه بازی ها را توانست با پنالتی برد و به فینال رسید و در بازی فینال نیز با یک ضربه پنالتی آندریاس برمه و اخراج دو بازیکنش بود که شکست خورد. دی دین دین دین دین دین دیدین را هم همه فراموش کرده اند اما من هنوز به خاطر میاورم! شاید ایتالیایی ها هم از من خوششان بیاید! خنده دارتر از همه چیز آن است که اگر همین حالا من همه این حرفها را توی سر همه شماها بزنم به نفعتان میشود و این یعنی من خودم بهترین اثبات برای اهمیت دیکتاتوری هستم! دیکتاتوری که اگر وجود نداشته باشد جایش را محمود احمدینجاد خواهد گرفت و من چون وجود ندارم جایم را محمود احمدینجاد گرفته است! و چه چیز بدتر از آنکه محمود احمدینجاد از این دیکتاتور هم مهمتر و هم قویتر و هم ثروتمندتر است اما پولهایش را فقط به حساب کس دیگری ریخته است! شخص دیگری که به خاطر جرائم سابقش راه فراری ندارد و محمود احمدینجاد آنگونه شارلاتانی است که هنوز ثروت زیادی برای رسیدن به مقاصد شیطانی خودش دارد! و همه اینها احتمالا به بی توجهی من مربوط میشود، چون من اگر رییس جمهور بودم احتمالا خیلی بهتر میشد اما بعید است که یک وبلاگ نویس صریح الحن تایید صلاحیت شود و من دیگر بزرگترین اشتباهم را مرتکب شده ام زیرا که من احتمالا باید در این سن حالا رییس جمهور بودم و احتمالا اشتباهی در مملکت رخ داده است و دست بر قضا همانطور هم هست. حتما همه جا اشتباهی رخ داده است. اشتباهی که محمود احمدینجاد از آن مطلع است! مثلا من بدون آگاهی از اینکه برزیل بیشتر به دردم میخورد طرفدار آرژانتین شده ام و آن تنها به دلیلی بوده است که محمود احمدینجاد نتواند رد من را در برزیل پیدا کند! داشتم میگفتم که تابستان هفتاد و هشت عده ای از دانشجوهایی که همه آن چیزها را نمیدانستند در خوابگاه دانشجویی دست به اعتراض زدند که منجر به حمله نیروهای مسلح به خوابگاهشان شد و عده ای از آنها مجروح و یا کشته شدند. کسانی که به آن کشته شدن اعتراض کردند به علت ایجاد اختلال در امنیت ملی روانه زندان شدند و به گفته خودشان شکنجه شدند و سپس از ایران گریختند! سالهایی که در دبیرستان کمال بودم همراه بود با آغاز حکومت اصلاحات به ریاست جمهوری خاتمی و من روزی دیدم که آقای الله کرم برای ما در نمازخانه سخنرانی کرد و همه نشریات را محکوم کرد. نشریاتی که امروز راحت تر فعالیت میکنند! بعدا در تلویزیون دیدم که آقای الله کرم با تاجزاده دعوا کرد و عبدالله نوری که وزیر کشور اول خاتمی بود عمدتا به علت صدور مجوز برای تجمعات اعتراض آمیز قانونی استیضاح و سپس برکنار شد. تجمعاتی که هرگز اجازه نداشتند جنبه قانونی داشته باشند! روزنامه عبدالله نوری که اگر درست یادم مانده باشد روزنامه خرداد بود که از دانشجویان حمایت کرده بود. آن روزنامه توقیف شد و سپس عبدالله نوری روانه زندان شد! من هیچکدام از آن اتفاقات را دستکم نمیگرفتم. سال هفتاد و نه پس از امتحانات نهایی با معدل بالا و با انضباط شانزده پرونده ام را از دبیرستان کمال گرفتم و راهی پیشدانشگاهی دیگری شدم و سال هشتاد در کنکور قبول شده و وارد دانشگاه صنعتی شریف در یکی از رشته های برتر شدم. اصولا در آن زمان میشد دانشجوها را به دو گروه حزب اللهی و غیر حزب اللهی تقسیم کرد و در هر دو دسته آدمهای توانمندی حضور داشتند. آدمهای توانمندی که عمدتا از مدرسه تیزهوشان در رشته ما قبول شده بودند و تعدادشان هم کم نبود. من قبلا در مصاحبه ورودی به مدرسه تیزهوشان برای ورود به دوره راهنمایی رد شده بودم. احساس میکنم که علت آن رد شدن به کتاب مورد علاقه ام "قلعه حیوانات" از جورج اورول بیربط نبوده باشد!  مصاحبه کنندگان مدرسه تیزهوشان را آدمهایی به شدت مریض و سادیسمی به خاطر میاورم و شاید این کمکی باشد که توانسته باشم به فارغ التحصیلان آن دبیرستان کرده باشم! خاتمی پس از مشکلات سیاسی بسیار در دوره اول ریاست جمهوری در تلویزیون گریه کرد و به همه قول داد در دور دوم به مشکلات داخلی بیشتر توجه کند. خاتمی رای آورد و در دور دوم هم کسی فرق خاصی احساس نکرد غیر از کارهای اطلاعاتی که منجر به خودکشی سعید امامی در زندان شد. سعید امامی در زندان مواد شوینده خورد و خودکشی کرد. دورانی بود که اینگونه به خاطر میاورم. توقیف پس از توقیف. ترور پس از ترور. زندان پس از زندان و سکوت خاتمی در قبال همه آنها. اتفاقاتی که حالا به برکت امنیت بهتر کمتر رخ میدهند! یادم میاید در آن دوران دعوای سختی میان اساتید دانشکده رخ داد و دسته ای از دانشجویان حزب اللهی به حمایت از استاد اخراج شده در دانشکده اقدام به تولید فیلم، مصاحبه و اعتراضات رسمی کردند! من چهار صفحه ای نوشتم و در اعتراض به حماقت همه و به ویژه در اعتراض به عمق احمقانگی تمام آنچه پیش چشم خود میدیدم با لحنی نیشدار و معترضانه به بد آزاد دانشجویی کوبیدم! چهار صفحه ای که خیلی معروف شد اما بعدها دیگر کسی از آن صحبتی به میان نیاورد. چهار صفحه ای که هنوز میان کاغذهایم دارم و هرگز دور نخواهم ریخت! چهار صفحه ای که یکی از دلایل تنبلی دیگران است و به من کمک میکند شکست خود را در استاد دانشگاه شدن برای خودم توجیه کنم. نوشتن مقالات علمی کافی بود. از کسی چیزی جز نامی باقی نمیماند. حالا فرصت بیشتری برای سیگار کشیدن دارم! سال بعدش به همراه چند نفر دیگر شورای صنفی دانشکده را که به علت اعتراضات حزب اللهی ها تعطیل شده بود دوباره راه اندازی کردیم. به سختی و با تحمل فشار و صرف کردن وقت بسیار یکسال را آبرومندانه سپری کردیم. از تالیف اساسنامه بگیر تا برنامه نویسی تا پیدا کردن جایی برای بازدید در شهری دیگر تا اردوهای دانشجویی نامشروعی که رهبری همواره با آنها اعتراض داشت مشروع تر به حساب بیایند. حالا دیگر نیازی به آن کارها ندارم. حرم امام رضا هم شاید کافی باشد تا دل آدمی کمی باز شود! پس از آن دیگر چون خسته شده بودم از شورای صنفی رفتم و انتخابات انجمن علمی را به مسوولیت خودم دوباره راه اندازی کردم. انجمن علمی که اینبار نامش از ابتدا به جای ای سی ام به اس اس سی تغییر یافته بود. با کمک یکی از دوستان سال پایینی خودم که هنوز در کانادا زندگی میکند یکسال را پشت سر گذاشتم و سال بعدش انجمن علمی را نیز ترک گفته و به همراه تنی چند از دوستان ادب دوست و فلسفه دوست اقدام به راه اندازی نشریه دانشجویی ارغوان کردیم. نشریه ای که یکی از حرفهای اصلی اش اعتراض به کوتاه فکری نخبگان و اساتید دانشگاه بود! نشریه ای که من سردبیر آن بودم و هرگز از معاون دانشجویی دانشکده که حتی او را یکبار در سرمقاله ای ننه قمر خطاب کردم اعتراضی نشنیدم. گاه و بیگاه مدیر مسوول و سایر اعضای نشریه به من میگفتند که معاون دانشجویی به مطالب اعتراض کرده است. خلاصه اش آنکه نشریه هرگز توقیف نشد و بسیج دانشجویی هرگز به نشریه گیر نداد! سال آخر دوره لیسانس سالی بود که محمود احمدینجاد رییس جمهور شده بود. انتخاباتی در دور اولش من رای ندادم و در دور دومش به هاشمی رفسنجانی رای دادم. رییس جمهوری انتخاب شده بود که گویا به باور معاون دانشجویی دانشکده جای بسی خوشحالی بود چون احمدینجاد استاد دانشگاه بود ولی ما هیچیک آنطور فکر نمیکردیم. اکنون نیز هر وقت یاد معاون دانشجویی دانشکده می افتم احساس ننه قمر به من دست میدهد اما خب بیچاره ننه قمر هم بعضا حرف حساب میزد! سپس از ایران رفتم و تلاش کردم کار علمی موفقی را انجام دهم چون در مورد اهمیت علم کنجکاو شده بودم. کمابیش موفق شدم و توانستم در سطح اول علمی دنیا حرفی برای گفتن داشته باشم. کار کردن در سطح اول علمی دنیا به عنوان یک شهروند ایرانی پذیرفته شده نیست. خب میدانید، امثال ننه قمر میان خارجی ها و اساتید خارجی ها هم کم نیستند! و یک شهروند ایرانی نمیتوانست حتی در سطح اول علمی دنیا صحبت کند تا جایی که یک روبات احمق به شمار آید، همان کاری که محمود احمدینجاد میکرد! رییس جمهوری که صرفا به خاطر ماجراجویی شخصی رییس جمهور شده بود و همه ایرانیان به حکم رییس جمهور نبودن حق نداشتند کار بهتری از او انجام دهند. در طول آن سالها کمابیش شاهد ناآرامی های رخ داده در ایران بودم و به شدت افسرده شده بودم. افسردگی که احساس میکردم حق دارم تا آخر عمرم ادامه پیدا کند و هنوز نیز احساس میکنم حق دارم تا آخر عمرم ادامه پیدا کند. آخرین کارهای علمی ام را برای اثبات صلاحیت علمی خود و در امان ماندن از گزند قدرت و ظلم اساتید سابقم به صورت تکنیکال ریپورت در کتابخانه دیجیتال دانشگاه کرنل ثبت کرده ام! جایی که محمود احمدینجاد یکبار در آن سخنرانی کرد و به او لقب دیکتاتور خرده پا داده شد! محمود احمدینجاد یک نئو ناتزی است، محمود احمدینجاد یک آدم قرون وسطایی است، آدمهایی که همیشه تاریخ وجود داشته اند و تنها اسمشان است که عوض شده است. آدمهایی که به ننه قمر بی شباهت نیستند. آدمهایی که تنها دلیل شکستشان در زندگی بی ادبی و اشتباهات دیگران است و اخیرا به روبات های احمق شهرت پیدا کرده اند. آدمهایی که متاسفانه تا بینهایت تمامی ندارند! روبات های احمقی که اگر مردمی در قبالشان خاموش بمانند سزاوار ظلمی هستند که خدا به آنها روا خواهد داشت. امیدوارم با نوشتن این مطلب خود را از زمره خلافکاران اصلی خارج کرده و به خلافکاری فرعی تبدیل شده باشم. بعضا به قیافه های نادخ روی میاورم، به باشگاههای بدنسازی، به همه جاهایی که بورخس احتمالا حتی پایش هم به آنجاها نرسیده است. تا شاید بتوانم زیر چتر بیهودگی های مفید زندگی بیخودی را دنبال کنم که برای مردم شریف ایران دردسر ساز نباشد!

 

 

 

 

 

 

 

 

نظرات 3 + ارسال نظر
علی پنج‌شنبه 12 فروردین 1395 ساعت 19:27 http://mindblog.blogfa.com

من برخی از قسمتهاش رو خوندم، داستان بود یا واقعیت؟ یعنی شما یک محقق علمی در دانشگاههای آمریکا هستید؟

اکثرش واقعیت بود، ولی من چون تحصیلاتم در حد بیخود هست اصلا دانشگاهارو آدم حساب نمیکنم، استاد دانشگاها صرفا خلافکارایی هستن که به علت سواد ناقصشون دم به تله دادن، نه چیز دیگه!

فرزاد چهارشنبه 11 فروردین 1395 ساعت 14:27 http://heyvan.blogsky.com/

چقدر پر انرژی...آفرین به این تراوشات ذهنی...

ممنون از حسن نظرتون، البته دیگه انرژیمو از دست دادم و افسرده شدم!

نرم افزار حسابداری چهارشنبه 11 فروردین 1395 ساعت 14:04 http://hesabdarimzn.blogfa.com/

ممنون از مطالب خوبی که به اشتراک میگذارید، به وبلاتون علاقه مند شدم و باز هم سر میزنم

ممنون از علاقه شما

امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.