صادق هدایت در ابتدای بوف کور مینویسد، در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح آدم را در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند، زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده است! و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است، ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید. آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورائ طبیعی، این انعکاس سایه روح که در حالت اغما و برزخ بین خواب و بیداری جلوه میکند کسی پی خواهد برد؟
-----------------
در پاسخ میتوان به چند چیز اشاره کرد، در درجه اول پوست کلفتی! پوست کلفتی قطعا به مبارزه با این دردها کمک میکند، پس قطعا ریاضت کشیدن و ورزش میتوانند به اشخاص در زندگی کمک کنند! مثلا روزه و رژیم غذایی هم کارهای ساده ای هستند که از تحمل آن دردها ساده ترند! در درجه دوم، نسبی گرایی! یعنی بشر چاره ای برای این دردها پیدا کرده است اما هرگز نمیتوان از شتری که در خانه همه کس میخوابد اجتناب کرد، پس نسبی گرایی و نه مطلق گرایی! در درجه سوم اینکه این دردها واقعا جزو اتفاقات نادر به حساب میایند! اما اکنون داروهایی پیدا شده است که اگر با ورزش و پوست کلفتی و نسبی گرایی همراه شوند میتوانند از شدت درد بکاهند و حتی اندکی لذت نبز به بار بیاورند، من خودم از کسانی هستم که شدت آن دردها را چشیده ام و هرگز سعی نمیکنم حرفهای هدایت را با لبخند شکاک و یا تمسخرآمیز تلقی کنم، چرا که دستکم گرفتن خلقت مسلما خطایی نابخشودنی است!