«جایی درکوچه پس کوچه های خاطر ما موجوداتی زندگی میکنند که مدتهاست حضورشان را از یاد برده ایم» (میم ح میم دال)
----------
از در کافی شاپ که وارد میشود کس خاصی را نمیبیند. بجز دخترک کافه چی. قهوه اش را سفارش میدهد. بر میدارد. با طمئنینه به سمت شیر و شکر میرود. باقیمانده لیوانش را با شیر پر میکند. اندکی هم شکر. هم میزند. هم میزند. هم میزند. هم میزند. هم میزند. سریع، سریع، سریعتر. بعد قاشق از دستش رها میشود. برای لحظه ای سرش را میگذارد میان دستهایش و هر دو آرنجش را روی میز. به چشمهایش فشار می آورد. آب دهانش را قورت میدهد. قهوه اش هنوز توی لیوان پلاستیکی در حال چرخیدن است. برمیدارد و خارج میشود.
کنار در یک نفر نشسته است دارد نقاشی میکند. یکی از همان بوم های نقاشی هم روبرویش است. از رنگ استفاده نمیکند. فقط مداد سیاه. دلیلش این است که کارش کشیدن نقاشی رهگذاران است. قبل از اینکه از دیدش آنقدر دور شده باشند که دیگر نتوان دیدشان. فرصت برای چیزی غیر از مداد سیاه نیست!
نام نقاشی را میگذارد «مرد قهوه بدست از پشت»، دستهایش واقعا در طرح دیده نخواهند شد. ولی آنقدر وقت نخواهد داشت که برای انتخاب نام بهتری صرف کند. باید سریعا مشغول کشیدن طرح مرد قهوه به دست از پشت شود. البته همیشه میتوان در آینده نام نقاشی ها را تغییر داد. ولی او اینکار را نمیکند. چون معتقد است نامی که در حضور واقعی موضوعات نقاشی اش انتخاب کرده باشد همیشه معتبرتر خواهد بود از نامی که بعدا انتخاب کند. به این حقیقت کاملا واقف است که وقت زیادی برای تصمیم گیری درباره نام نداشته است و در نتیجه ممکن است بهترین نام را انتخاب نکرده باشد. اما این را هم میداند که هیچوقت برای تصمیم هایی از این قبیل وقت کافی نیست و آدمی گاهی محکوم است به انتخاب در لحظه. همه اینها که میگویم چیزهایی است که قبلا به آنها فکر کرده، یا بعدا به آنها فکر خواهد کرد. من از زمان دقیقشان آگاه نیستم. تنها چیزی که حتمی است این است که احتمالا حالا زمان فکر کردن به این چیزها را ندارد. یا اصلا شاید هم زمانش را داشته باشد. به دلیل اینکه زمان در این موارد زیاد اهمیت خاصی ندارد. بهتر بگویم برای سیگنالهای برق آسای مغزی که در یک ثانیه میتوانند عبور کنند و هزار فکر و تصویر را همراه خودشان ببرند زیاد مطرح نیست. مداد را سریع بر میدارد و شروع میکند لبه های طرح را کشیدن. پیش از آنکه مرد قهوه به دست دور شده باشد. بعدا وقت کافی خواهد داشت برای پر کردن زمینه که همان در و دیواره و پنجره های کافی شاپ هستند.
لیوان قهوه در دست از در خارج میشود. آنقدر در احساساتش غرق است که بی توجه به اطرافش از کنار در رد میشود. چند قدم دور میشود. ناگهان احساس میکند چیزی غیر معمول کنار در دیده است. کسی که نقاشی میکرده است. سرش را برمیگرداند. پشت سر را نگاه میکند. احساس میکند چیزی را برای یک لحظه برق آسا کنار در قهوه خانه دیده است. چیزی مثل یک تصویر گنگ از یک آدم نشسته با بوم نقاشی مقابلش. یک پیراهن صورتی پر رنگ. یک شلوار جین روشن. و یک کلاه کابوی بر سر. اما چیزی نمیبیند. کسی آنجا ننشسته. قبلا هم موقع ورود کسی را کنار در ندیده است. برای چند ثانیه فکر میکند اما به نتیجه مشخصی نمیرسد جز اینکه چون غرق در احساسات و افکارش بوده چنین خیالی کرده است. بر میگردد. دور میشود.
مرد نقاش که چند ثانیه ناقابل برایش کافی است تا طرح اولیه را تکمیل کند خوشحال از آنکه پسر سرش را بازگردانده و قهوه به دست مقابلش قرار گرفته، به سرعت نام قبلی را خط میزند و نام نقاشی را تغییر میدهد به "مرد قهوه به دست از روبرو" و طرحش را در چند ثانیه میکشد. بوم نقاشی را میگذارد توی جیبش. نقاشی را با دقت میگذارد لای دفتری توی کیفش. لباسهایش را عوض میکند. بلند میشود و به راه می افتد.
مرد قهوه به دست در حال رفتن است. از کنارش به سرعت رد میشود. برای یک لحظه حس میکند تصویر آشنایی به چشمش خورده. سرش را بر میگرداند. هرچقدر فکر میکند یادش نمی آید پسر را کجا دیده. ناگهان جرقه ای در ذهنش شکل میگیرد. در کیفش را باز میکند. میان نقاشی ها نقاشی «مرد قهوه به دست از روبرو» را در می آورد. گوشه بالای نقاشی اول نوشته شده «مرد قهوه به دست از پشت سر» بعد خط خورده و نام تغییر کرده به «مرد قهوه به دست از روبرو». تاریخی روی نقاشی پیدا نمیکند. ولی پیش خودش فکر میکند اگر قرار باشد شبیهترین آدم به مرد قهوه به دست نقاشی اش را پیدا کند بی شک او باید همین پسر باشد. پسر که از کنارش رد میشود نگاهی به او می اندازد و نگاهی به نقاشی. به او سلام میکند. پسر سرش را بلند میکند. برای چند ثانیه مات و مبهوت نگاه میکند. ته مایه ای از ترس در نگاهش نهفته است. و بعد میگوید سلام. مرد نقاش کلاه کابویش را از سر بر میدارد. دستی بر شانه چپ پسر یا همان مرد قهوه به دست میزند. میگوید از دیدارتان خیلی خوشوقتم مرد قهوه به دست. پسر نمیداند باید چه جوابی بدهد. مرد نقاش حس میکند به مناسبت این اتفاق فرخنده حتما باید یک قهوه بخورد. به سمت کافی شاپ باز میگردد. در کافی شاپ را باز میکند. کسی را آنجا نمیبیند جز دخترک کافه چی. قهوه اش را میخرد. مشغول ریختن شیر و شکر است. بعد هم میزند. با طمئنینه. همینطور که هم میزند به این فکر میکند که چرا نام نقاشی را تغییر داده است. اصلا چیزی به خاطرش نمیرسد. میداند که عادت ندارد نام نقاشی ها را پس از آنکه انتخاب کرد عوض کند.
از در خارج میشود. برای یک لحظه احساس میکند کسی را مقابل در دیده است. سرش را برمیگرداند. کسی را نمیبیند. برای چند ثانیه همانجا می ایستد و نگاه میکند. فکر میکند چون ذهنش مشغول نام نقاشی بوده است چنین خیالی به سرش زده. سرش را بر میگرداند. به راه خودش ادامه میدهد. مرد نقاش کنار در نشسته است. نام نقاشی را از «مرد کلاه کابوی به سر از پشت سر» تغییر داده است به «مرد کلاه کابوی به سر از روبرو». نقاشی را تمام کرده است. بوم نقاشی را توی جیبش میگذارد. نقاشی را به دقت توی کیفش لای دفتری میگذارد. لباسهایش را عوض میکند. بلند میشود...
(میم ح میم دال)
-------
پی نوشت: و حضور گرانبهای ما هر یک چهره در چهره جهان، این آینه ای که از بود خود آگاه نیست مگر آن دم که در او در نگرند. (احمد شاملو)