در صدد اثبات خویشتنم،
آنچنان بیهوده،
که تنها صدایی ناموزون پاسخم را میدهد!
صدایی ناموزون که دربردارنده تمامی دردهای من است!
آنچنان ناموزون...
که کسی دیگر در صدد اثبات خویشتن برنیاید!
از قافیه بی بهره نیستم،
از قافیه بی بهره نباید بود!
اما این مگر شما نبودید؟
این مگر شما نبودید؟
که از من قافیه خواستید؟
و این مگر شما نیستید؟
که به قافیه اعتراض میکنید؟
این مگر شما نبودید؟
این مگر شما نبودید؟
که تاب تحمل این تهمتها را نداشتید؟
و این مگر شما نیستید؟
که دوباره خیال میکنید باید از قافیه سرود؟
از قافیه بی بهره نباید بود!
شاید هزار سال دیگر برگردم،
چه میشود؟
اگر؟
هزار سال دیگر؟
شاید دیگر،
شاید دیگر اینگونه!
دیگر اینگونه؟
شاید،
دیگر،
اینگونه،
خیالپردازی نمیکردم!
شعر های جدیدم را
به چه کسی تقدیم کنم؟
دیگر گمان میکنید،
دیگر گمان میکنید،
به قدری دروغم،
که دیگر شعرهایم را نیز،
فراموش کرده اید!
امروزه،
شعر گفتن،
به کار ساده ای بدل گشته است
فقط کافیست رو داشته باشی!
مثلا:
اگر رهگذری عادی از کنار تو رد شد
میتوانی از او بخواهی برای تو شعری بسراید
او حتما شعری خواهد سرایید!
تو حتما خواهی شنید،
و حتما به تمامی باور های خودت ایمان خواهی آورد!
شاعر بیجا سروده است
شعر گفتن به درد جیب کسی نمیخورد
همه کتابها را دور بریزید!
تا شاید دیگران بخوانند...
اما خودمانیم، به چه درد میخورند؟
شرکت بازیافت کاغذ
حتما کتابها را برای روز مبادا حفظ خواهد کرد!
شاعر بیجا سروده است
نویسنده بیخود مینویسد
از من بپرسید
از من بپرسید
از من بپرسید که حتی شعرهای قافیه دار مینویسم!
تا به همه ثابت شود
به همه ثابت شود
که کسی برای قافیه نیز اهمیتی قائل نیست
از خودتان بپرسید
که حتی دلیل عصبیت من را نمیدانید
از من بپرسید که بیهوده عصبانیم
شاعر بیجا سروده است
نویسنده بیجا مینویسد
شعر گفتن به دردی نمیخورد
کافی است نام شعرها را بدانید
مشتی کلمه با مشتی کلمه چه فرقی میکند؟
شاعر بیجا سروده است!
نویسنده بیجا مینویسد!
مرا در مریخ به خاک بسپارید!
از من نباید چیزی اینجا باقی بماند!
برای خاکسپاری،
از روبات خاکسپار استفاده کنید!
برای حاشیه قبر،
از باطری خورشیدی و لامپهای فراوان
استفاده کنید،
از روی مانیتور حتما مراقب لامپهای دور قبرم باشید!
برای تعویض لامپ،
از روبات لامپ عوض کن استفاده کنید!
...
طبع شعرم گل کرده است و
دارم تمامی اشتباهات گذشته ام را تکرار میکنم!
این قافیه شعرش به آخر نمیرسد
اینبار خط به آخر دفتر نمیرسد
این لحظه های دمدمی به ما دم نمیدهند
این کار ناکسی زما سر نمیزند
این جمله ها جدا دگر حرفها جداست
این مدعی دگر حرف دیگر نمیزند!
سنگین ترین کیفری که خدایان یونانی توانستند برای سیزیف عاصی در نظر بگیرند،بیهودگی بود:تکرار ابدی کاری اجباری در شرایطی که هر نوع پیشرفتی از او سلب شده بود.
مدام سیزیف باید تخته سنگی را از یک سربالایی تیز بالا می برد همین که به نوک سر بالایی میرسید سنگ قل می خورد پایین و می افتاد توی دره.او دوباره پایین می آمد و آن را هن هن کنان بالا میبرد. فقط خدایان یادشان رفته بود که سنگ به مرور زمان سائیده میشود.زاویه ها و تیزی های سنگ که دست های سیزیف را خونین و مالین میکرد،در صد ساله ی اول مجازاتش صاف و صوف شد.گوشه کناره ها و کج و کوجی هایش در پانصد سال بعد صاف شد،طوری که ها دادن پر زحمتش جایش را به قل دادن ساده داد.
در هزاره ی بعد،تخته سنگ هی کوچک و کوچکتر شد و راه سقوطش را به طرز چشمگیری همواتر.
عاقبت دیگر به ندرت میشد اسم آن را تخته سنگ گذاشت.چیزی بیش از یک سنگریزه از آن باقی نماند.تازگی ها فکر بکری به ذهن سیزیف رسیده:سنگریزه را توی جیبش میگذارد، و با کارت اعتباری،قرص های مسکن و دارو های آرام بخش میبرد.
حالا هر روز صبح با آسانسور به طبقه ی 28 ساختمان دفترش،روی قله ی کیفر گاهش میرود، و شب ها دو باره پایین می آید.
ببییینننننننن،،،،
ماااااااااااااااااااااددددددددددددددرررررررررررررررررررر،،،،، نزااایییییییییددددددددددههههههههههه،،،،
این کتاب «درباره اوه»، نوشته فردریک بکمن رو من یادم میاد وقتی که خریدم رفته بودم مترو یه دبل اسپرسو بزنم یه غرفه کتاب فروشی درکنارش بود... قبل عید بود و من هر سال عید حتما یه کتاب میخونم به غیر از امسال که کتابی رو که ورداشته بودم بخونم اصلا حال نکردم بخونم. نمیدونم واقعا ولی بیشتر گشت و گذار کردم. اما اون سالی که من درباره اوه رو خریدم، از خانم صاحب غرفه پرسیدم شما چه کتابی رو برای تعطیلات عید پیشنهاد میکنید از میان رمانها؟ ایشون هم گفت عقاید یک دلقک رو خوندی؟ گفتم آره اونو خوندم... گفت خب چطور بود خوشت اومد؟ یه جور متعجبی اول نگاهش کردم و بعد از چند ثانیه مکث سرمو تکون دادم و گفتم خب معلومه که خوشم اومد... اون کتاب که خیلی عالیه! بعد خودش به علت اینکه عقاید یک دلقک رو خونده بودم و خوشم اومده بود درباره اوه رو پیشنهاد کرد.... این آقای اوه یک جور آدمی هست که ایرانیا اگه نشناسن شروع میکنن به این حرفهای رو مغز و دردناکی که: غربی ها خیلی وحشین! اصلا احساسات ندارن! من نمیفهمم اینا چطوری اینقد خشک و بیمزه زندگی میکنن؟ بعد میری این کتابو میخونی و میفهمی اون آدمی که بهش میگن بی احساس و خشک و بیمزه چه آدم با عرضه و خوش قلب و سختی کشیده ای هست... بعد میفهمی که این آدم چه قلب شجاعی داره! و اصلا شیفته این آدم میشی... کتاب به کمبودهای زندگی همچین آدمی اشاره میکنه که در انتها این آدم با وجود این کمبودها خودش رو محق میدونه که خودکشی کنه! چون زندگی دیگه به هیچ عنوان حق نداشته همچون بلای سوزناکی رو سرش بیاره چون مگه میشه؟ کوه یخ هم نمیتونه اونهمه درد رو تحمل بکنه! بعد هر بار در خودکشی شکست میخوره... در کتاب یکی از شخصیت های کلیدی یک زن ایرانی هست که موفق میشه روحیه اوه رو به زندگی برگردونه.... خود فردریک بکمن هم همسرش ایرانی هست و مسلما تحت تاثیر همسرش یک شخصیت ایرانی در کتاب قرار داده... کتاب جوایز گرفته و پرفروشترین بوده و اینجور موارد و انصافا هم چیزی از یک کتاب تمام عیار کم نداره....
+ ببینم، تو همونطور که گفتی واقعا عاشق گرینلندی؟
- آره، چطور مگه؟
+ عاخه واسه من خیلی عجیبه که کسی عاشق گرینلند بشه!
- چیش عجیبه؟
+ عاخه تقریبا اونجا خالی از سکنه اس، کسی اونجا زندگی نمیکنه. ببینم تو تابحال اونجا رفتی؟
- نه، ولی یه بار با هواپیما از روش رد شدم... خیلی وسیعه!
+ واسه اینکه وسیعه عاشقش شدی؟
- نه! ولی شاید به اون هم ربط داشته باشه!
+ پس دقیقا به چی ربط داره؟
- دقیقا،،، میدونی... راستش نمیدونم چطوری بگم. به نظر من گرینلند ترسناک ترین چیز دنیاس. از بین کشورها و آدمها و شاید حتی همه سیاره ها و اجرام آسمانی! خب بعد اون جریانات، کمتر چیزی توی این دنیا پیدا میشه که من ازش بترسم.... ولی گرینلند یکی ازوناس... من از گرینلند خیلی میترسم! واسه همینه که هنوز هم عاشقشم... چون میتونه منو بترسونه... اگر هم یه روزی بشه، حتما دلم میخواد خودمو برم وسط اون برف و یخها سر به نیست کنم... شنیدم یکی یه بار همین کارو کرده بوده!
در فراموشی ما طعنه زنان گریانند
من که شاسم، دگر ایشان دانند
...
شاس از خرتق (۱) هستی بنگر تا بدهند
شاسی از وی بطلب تا که کمی شاس دهد!
...
اسکل و شاسم و بی پرده عیان میگویم
تا که گویند تو شاسی و ز شاست خبرند!
...
منقل (۲) آک فلک دیدم و شاس مه نو
که ز شاسش همه را جمله عیان شاس دهند
...
آنکه شاسی به مذمت به دو چیزی نگرفت
شاس آلوده نثارش شود و فاش شود!
...
کاهش شاس زمین عامل گرمایش بود،
شاس اگر پایه شود جمله همه شاس شوند
...
وصف شاسی ننوشتی و شد ایامی چند
شاسیا من چه کنم دردسر راست شود؟
...
گرچه شاس از سر این کار گذشته است ولی
باز شاسم به در آید همگی منگ شوند
پی نوشت: ۱) خرتق: خرتناق، جاف گیتی. ۲) منقل: محل نقل و گفتگو
I am another brick in the wall man!!! a brick you can crack through, why not give a shot?
خلاصه امشب رفتم باشگاه و به عنوان حریف اول مربی باشگاه من را در مقابل یک بازیکن ۱۲ ساله قرار داد. مراحل گرم کردن و تمرین با سوتی های معمول من همراه بود آما مثل همیشه آبروریزی نبود. بازیکن حریف اسمش پرهام بود. من به درد نخور در شش ست پیاپی بهش باختم، ولی یه بار تا ۷ اومدم بالا. شوخی موخی هم نداشت. بازیش واقعا استخوان دار و وحشتناک قوی بود. به نظر من در سنین بالاتر حتما قهرمان ایران خواهد شد.
ببینید، هر وقت مجوز چاپ کتاب ۱۹۸۴ اونجاها صادر شد،،، هفت هشت بار خوندید و خودتون احساس کردید که دیگه فهمیدید،،،، منو خبر کنید اگر تا اون موقع عمری باقی بود خودم بیام از اول یه دور به همتون شیرفهم حالی کنم....
یکی از اعضای محترم باشگاه پینگ پنگ، آقا مرتضی هست. ایشون علاوه بر اینکه خودش هم توی باشگاه بازی میکنه، برای باشگاه کار هم میکنه. خلاصه نشده تابحال شرفیاب بشم با ایشون بازی کنم ولی دیشب خواب دیدم که باهاش بازی کردم و بهش باختم، حالا این شاید خودش به نوعی اضغاث احلام به حساب بیاد. ولی بهر حال بیصبرانه منتظرم که یه سه از پنج بزنم با آقا مرتضی...
باید سوتی داد جناب شاعر
باید خود را به مخاطره انداخت
خیال نکنید ما همه همه چیز را میدانستیم
ما همه خیال میکردیم برنده نمیشویم
ما همه از خدایمان بود که برنده نشده بودیم
ما همه از برنده شدن خیری ندیدیم
ما همه سوتی داده بودیم!
باید سوتی داد جناب شاعر...
باید خود را به مخاطره انداخت!
طبع شعرم گل کرده است
و تمامی اشتباهات گذشته ام را
دارم تکرار میکنم!
اشتباهات جبران ناپذیری
که تمامی ذهنیت مرا ساخته اند
و نگاههای بی مفهومی
که کاغذ دیواری دنیای گذران هستند
دنیایی آنقدر پهناور
که مرا از وجود بی وجود خود سرشار میکند
کتابی که به این زودی ها و با زور نمیتوان تمام کرد
دردسرهای بیهوده ای که لیاقتشان را نداریم
صداهای خسته ای که دردمان را دوچندان میکنند
حرفهای پر التهابی که ربطی به زندگی واقعی ما ندارند
و دستهای پنهانی...
دستهای پنهانی که حوصله شان از ما سر نمیرود
امروز صبح که از خواب برخاستم
همه چیز دگرگون شده بود
و ...
دردهای بی دلیلی به سراغم اومده بودن!
رنگهای سبز و بنفش جاشون با هم عوض شده بود...
کتابها دیگه توی کتابخونه نبودن...
قطبهای موافق آهنربا همدیگه رو جذب میکردن...
با خودم شرط بستم که بیرون هم حتما باید یه خبری باشه!
از در که بیرون رفتم
همه دست و پای خودشونو گم کردن
سرشونو دو دستی گرفتن
از زندگی بیزار شدن
دست به خودکشی دسته جمعی زدن!
خودشونو دو دستی خفه کردن،
خودشونو دو دستی چال کردن...
پیاده تا ناکجا آباد رفتم،
چه اتفاق بدتری ممکن بود؟
همه همینطور خودشونو خفه میکردن!
شاید که پنجره ای رو به خورشید باز شود
با صدای کبوتران و پرواز دیرهنگامشان
رنگهای آسمان که حلقه چشممان را ترک نکرده اند
و بازوان نیرومندی که چشمهایش
افق بی التهاب رویایی نزدیک را نظاره میکند
ایستاده بر پهنای دری
که شاید گذشتن از آن
بزرگترین اشتباه تاریخش باشد
و نشسته بر سطرهای کتابی نانوشته
در هراس از بیهودگی آواز خوش پرندگان!
ای کاش پنجره ای که به خورشیدش باز میشود
سرمای بی پایان وجودی را آب کند
که چون ایستاده بر پهنای در فریاد میزند
نگاهش به فردای بی پایانی دوخته است
که نه خطی، نه نوشته ای، نه صدایی، نه پیامی،
هیچ...
هیچ چیز از او به خاطر ندارد...
دیشب ماه داشت سرفه میگرد
به خدا گفتم، گفت به من ربطی نداره!
تازه میدونی چنتا سیاره و منظومه و کهکشان دیگه هست؟
گفتم تکلیف من چیه؟
گفت خودت میدونی، من شربت سرفه ندارم!
به ماه گفتم بیا شربت سرفه بخور
گفت: آخه احمق من که آدم نیستم بهم شربت سرفه میدی!
گفتم تکلیف من چیه؟
گفت: نمیدونم خودت میدونی!
به ستاره ها گفتم،
چتونه؟
مگه نمیبینین داره سرفه میکنه؟
گفتن: راستش ما خیلی دوریم...
تازه اکثرمون مال یه منظومه و کهکشانه دیگه ایم،
به خورشید گفتم،
گفت من واسه این لوس بازیا وقت ندارم...
سرتونو درد نیارم
رفتم بغلش کردم
بس که سرد بود یخ زدم
بس که سرفه میکرد سرفه ام گرفت!
یه جور سرفه عجیبی،
که حالا،
شربت سرفه ام حالمو خوب نمیکنه!
صبح ها باز چو بیدار شود خفته من
قصه آغاز شود بر بدن خسته من
...
حرف ها، حادثه ها، ناله و گه آه شوند
آه ها با دل هر واقعه همراه شوند
...
ذهن بازیچه و در بازی خود گم شده است
فکرها ملغمه بازی مردم شده است
...
روح از پرسه زدن مرد دگر جانی نیست
غم برای دل من هیچ دگر واژه آسانی نیست
...
شب نوید به ثمر آمدن فردا نیست
در دلم ذره ای از شور و شعف پیدا نیست
...
کاش امشب اگر از خواب دری باز شود
خواب من تجربه دیدن پرواز شود!
خداوندا مو اصا ا قدرت تو پشمام میریزه، مویو لطفا بیخیال شو،،، مو خوم یه گلی سر خوم گیرم!