-
تصمیم سیاسی
سهشنبه 15 فروردین 1402 12:38
با خودم قرار گذاشته بودم که دیگر شعر ننویسم آخر شعرهایی که جایی چاپ نشوند ارزش ریالی ندارند حالا بماند ... که ارزش ریالی به درد شعر نمیخورد این تصمیم سیاسی درستی نیست که شعرهایم را چاپ کنم برای همین با خودم قرار گذاشتم که دیگر شعر ننویسم چیزی به حد کافی به شما مربوط نمیشود همه چیز به خودم مربوط است شما از خواندن شعر...
-
قتل عام
سهشنبه 15 فروردین 1402 12:36
قتل عام بتها را از لحظه تولد آغاز کردم وقتی نخواسته بودم بدنیا بیایم! اینگونه دیوانه بازیها را میگویند باید تمام کرد آخر میدانید؟ بتها هم گناه دارند گوشهایشان دراز است دماغهای گنده دارند کلی چیز بهشان آویزان است کلی آدم هم دوستشان دارند
-
سلامتی هرکی موند و ساخت و کم نذاشت،،،،
سهشنبه 15 فروردین 1402 12:30
مرورگر شما از Player ساپورت نمی کند.
-
در جای دیگر میفرماید،،،،
سهشنبه 15 فروردین 1402 03:11
مرورگر شما از Player ساپورت نمی کند.
-
شی و نه و مانکن آورده، بتهون کم آورده،،،
سهشنبه 15 فروردین 1402 02:49
VUbGMQXD
-
القوس القوس
دوشنبه 14 فروردین 1402 23:26
عممممن یجیییییبن مسسسسطر، ویکشفصوووووو،،،، القووووس، القوووووس،،، ویکشفصوووو،،،، و یا ججیییییج اذا مجمممممل، و ججییییججججن اذا معججججوووووج، القوووووس القووووسسسس ویکشفصووووو،،،،
-
لکن ر (ر)
یکشنبه 13 فروردین 1402 22:49
-
لکن شما اونچه که باید ر به همه حالی کنید ر، لکن من مخالفتی با این ندارم ر
یکشنبه 13 فروردین 1402 22:36
-
ماسمال نشود هر آنچه در مغز نگنجد،،،، تقدیر اگر هست چنین عبث نخسبد
یکشنبه 13 فروردین 1402 17:09
-
لکن شما از من مایوس نشوید، برای من خوب نیست، لکن شما این کار ر حمایت کنید ر
شنبه 12 فروردین 1402 21:15
-
علم لکن یم یکن،،،،
جمعه 11 فروردین 1402 02:28
وقتی میگه که ماشین مشتی ممدلی نه بوق داره نه صندلی یعنی چی؟ یعنی که علم لکن یم یکن نیست! یکنی علم نکن! وقتی میگه که؟ علم لکن یم یکن وقتی بدست بیاد خودبخود کن فیکن میشه، این به چه معنی هست؟ باز دوباره برمیگردیم به همون بحث اول که میگه؟ ماشین مشتی ممدلی نه بوق داره نه صندلی... میگیم امروز همه گوریل انگوری شدن... بخصوص...
-
لنگیاااان، منگ و خراااااب،،،،
پنجشنبه 10 فروردین 1402 20:46
لنگیااااان، منگ و خرااااااب، دمبه خیراااااات کننننننند،،،، که دوای دل ریشش،،، دمبه بااااااشد، شب و روووووزززز،،،،، عشق هموطنان عزیزم
-
سال نو مبارک
دوشنبه 7 فروردین 1402 14:49
سال نو همه مبارک باشه! فکر میکنم تبریک نوروز یادم رفته بود... خب مطابق عهدی که خودم با خودم کردم از سه سال پیش که اون این هست که هر سال باید یک کتاب جدید رو تموم کنم.... امسال هم کتاب خورشید همچنان میدمد از ارنست همینگوی رو که چند وقت پیش شروع کردم اما فرصت نکردم زیاد ازش بخونم رو انتخاب کردم.... در ادامه تعطیلات فکر...
-
11 - (آخرش) انووووووش،،، انوششششش جاااااان ، کجایی؟ خوابی انوشششش جان؟ بیا کارت دارم،،، سپید انوش کجاس؟
دوشنبه 7 فروردین 1402 14:41
مرورگر شما از Player ساپورت نمی کند.
-
10 - سپید و من
دوشنبه 7 فروردین 1402 13:44
بعد از اینهمه عملیات سری و مهمونی و ملاقات با انوش و سیروس و فکر کردن در نهایت با توجه به اینکه ضدحال خاصی رخ نداده بود، قضیه ازدواج من با سپید کاملا جدید شد! یه روز با هم رفتیم بیرون نهار خوردیم و سپید با وجود اینکه یک جور نگرانی خاص و ملتمسانه ای توی نگاهش بود و اونهم قطعا به خاطر شرایط سخت و پیچیده ای بود که توی...
-
...
دوشنبه 7 فروردین 1402 12:40
-
9 - من
دوشنبه 7 فروردین 1402 12:38
من؟ آره منم واسه خودم آدمم. بگی ف منم میگم فرحزاد! ادعا نمیکنم به اندازه سیروس سنگم یا به اندازه انوش پفیوز یا به اندازه اونا معروف و پولدار.... اما شاید سیروس و انوش رو بدون پولهاشون با هم بریزن تو مخلوط کن یه چیزی مثل من در بیاد! شاعر و نویسنده ام... البته هنوز موفقیت بزرگی کسب نکرده ام.... توی علم هم دستی دارم.......
-
...
دوشنبه 7 فروردین 1402 11:58
-
8 - فهیم
دوشنبه 7 فروردین 1402 11:53
فهیم گفتم که شصت و خورده ای سالشه... نه خواسته منو ببینه و نه خواسته با من حرف بزنه... اما توی مهمونی همیشه با لبخند به من نگاه میکرد... و من قطعا باید این رو به فال نیک بگیرم!!! احتمالا مسوولیت رو به سیروس واگذار کرده.... گفتم که قدرتمند ترین آدم خانواده هنوز سیروسه.... اونم به خاطر کارهایی که در گذشته انجام داده.......
-
...
یکشنبه 6 فروردین 1402 21:40
-
۷ - انوش و سیروس
یکشنبه 6 فروردین 1402 21:38
خب از خونه سیروس که برمیگشتم خونه کلی به قضیه این خانواده فکر کردم... گفتم که، من از اونجور آدمهاشم که کافیه کسی رو یه بار ببینم تا بگه ف منم بگم فرحزاد! سیروس زحمات زیادی برای موفقیت خانواده کشیده... اما احتمالا بعد از مدتی خسته شده و چراغ زندگی توی خانواده شروع کرده به سوسو زدن... و این باعث کسالت و افسردگی و رکود...
-
۶ - من و سیروس
یکشنبه 6 فروردین 1402 15:54
خب همونطور که گفتم سیروس گفته بود دلش میخواد منو ببینه و من هم دعوتش رو قبول کرده بودم. مطابق معمول رفتار همیشه خودم من سیروس رو دودر کردم تا اگه کارش جدی هست خودش باهام تماس بگیره.... وقتی بعد چند روز باهام تماس گرفت و منو برای شام به خونه اش دعوت کرد اصلا تعجب نکردم و با کمال میل قبول کردم. معذرت خواهی کردم که خودم...
-
چند ساعت استراحت (نوستال بزنیم یکم)
یکشنبه 6 فروردین 1402 15:44
-
...
یکشنبه 6 فروردین 1402 12:56
مرورگر شما از Player ساپورت نمی کند.
-
۵ - خانواده انوش
یکشنبه 6 فروردین 1402 12:04
بعد از چند روز به خونه انوش دعوت شدم تا اعضای خانواده انوش رو ملاقات کنم. منم رفتم. چند نفری اونجا بودن و به نظر نمیرسید که اینا همه اعضای خانواده باشن اما احتمالا کس دیگه ای به من ربط پیدا نمیکرد. کیا تو مهمونی بودن؟ خب من که حتما بودم! سپید دختر ارشد خانواده که حتما بود... دیگه کی؟ حتما باید بگم... باشه میگم......
-
...
یکشنبه 6 فروردین 1402 11:50
مرورگر شما از Player ساپورت نمی کند.
-
۴ - من و هوشنگ
یکشنبه 6 فروردین 1402 11:28
درسته که اون اتفاقات خارج از کشور برای من و ابرام رخ داد... اما بهترین دوستم همیشه هوشنگ بوده و هست. از اونجور آدمهای مشتی که میشه همیشه روشون حساب کرد. اونم در سخت ترین اتفاقات زندگی. راستش هوشنگ رو هم یه بار خارج که بودم دیده بودم. حدودا یک سال قبل از اینکه اون اتفاقات برای من و ابرام رخ داد... خب اینم یه مقدمه جمع...
-
...
یکشنبه 6 فروردین 1402 04:48
-
3 - من و ابرام
یکشنبه 6 فروردین 1402 04:48
ابرام دوست صمیمی منه... من و ابرام هفت هشت سالی با هم خارج بودیم... چند سالی هست که برگشتیم ایران... چرا برگشتیم ایران؟ اینو همه از ما میپرسن و در موردش کنجاون! یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم همیشه این بوده که کسی ازم نپرسه چرا برگشتی ایران! راستش رو بخواید، برای من و ابرام وقتی خارج بودیم یه اتفاق عجیب افتاد که از...
-
2 - من و سپید
یکشنبه 6 فروردین 1402 03:06
انوش گفت خب همین الان چطوره؟ بگم بهش بیاد؟ راستش یکمی مشکوک شدم ولی چاره ای نداشتم گفتم باشه من آمادگیشو دارم همین الان صحبت کنم! انوش هم بدون مقدمه سپید رو صدا زد و گفت: سپیییید، سپییید، دخترم بیا تو! و سپید وارد اتاق کار انوش شد. یه لباس سفید پوشیده بود، موهاش کوتاه تا سر گوشش و فر خورده به سمت بالا و یه جفت گوشواره...